می نشینم پشت میز تا چرخی بزنم در دنیای مجازی .وقتی تو وب لاگم می رم از اول شروع می کنم دوستام رو چک کردن .اولیش "آنجا که کلمات می رقصنده " .جا می خورم حذف شده.دوباره .همون اخطار .می رم میلم رو چک کنم خبری نیست .تو نظرای خصوصیم یه کامنت گذاشته .
وقتی چن ماه قبل وبلاگم رو حذف کردم اون و یه نفر دیگه تنها کسائی بودن که احساس کردم نوشته هام براشون یه اهمیتی داره .دختر جوونی که هم سن و سال پسر خود منه .یه دختر پرشور و پر احساس گاهی گپی می زدیم .حالا رفته.دلایل خاص خودشو داره .اما من بدون اجازش کامنتی که برام گذاشته اینجا می یارم و ازش می خوام هر چه زودتر برگرده .نرگس عزیز امیدوارم این رفتنت طولانی نباشه .
سلام
اين آخرين نفس را .....
سال 85بود فكر ميكنم بعد از 2سال ميخواستم اولين وبلاگم و حذف كنم دلايلش درست يادم نمياد
شايد خسته بودم درست مثل الان
شايدم عصباني بودم0به هر حال
86بود كه دوباره با پاييز متولد شدم و حالا
زمستان است....
اينا رو مينويسم چون خودم از بي خبري متنفرم0خوب بي معرفتي هم بودش بي خداحافظي برم
اونم از كسايي كه يه روز واسم نوشتن .....................بده اين وبلاگ حذف شده
حالا قرار حذف بشه
خوب خيلي بي معرفتي بود نگم
گرچه مطمئنم بعد از رفتن همه يادشون ميره كلمه هايي رو كه ميرقصيدند
يادشون ميره تمام لحظه هايي رو كه براي روشنايي نوشتم
شايد يه دليل رفتنم همينه كه مطمئنم بودن و نبودنم واسه خيلي ها ارزشي نداره
مطمئنم صدام به جايي نميرسه يعني خيلي خوش بختم كه نميرسه وگرنه تا حالا خفه شده بود
دلم واسه همه تنگ ميشه
واسه راوي عزيز كه توي نا اميدي و غصه لبخند به لبهام نشوند
واسه قاصدكم ، قاصد خوبي ها
واسه بادبادكي كه ديدنش نويد آسمون آفتابي رو داواسه جايي كه تونستم بشينم گپي بزنم به اميد اينكه تلخي اين روزها رو به قهوه بسپاريم
واسه روياي خوبم ، زني كه خيلي چيزها ميدونست
فائزه ي عزيزم كه شبيه ناگفته هام بود شبيه نانوشته هام
براي كسي كه پابرهنه بود از وقتي دمپايي سوخته سهمش شد
براي باد صبا ، مهرباني كه بهاري بود و خنكاي نسيمش بهترين ارمغان
واسه مي سم اگر چه فراموش كرده بود رقص كلماتم رو اما من از خاطرم نرفته روزي رو كه واسه اولين بار مهمانش شدم
مهمان اشك، نوشته اي در سوگ دوست از دست رفتش
واسه محمد، كه درهايي رو به روي خودش مي بست
اما من براي قلب پاكش مينويسم0 حتي براي فرح عزيز كه بيش از انكه فكر كنه در خاطرمه
كسي كه براي من ننوشت اما دلم ميخواست ساده لوحانه باور كنم از پشت پنجره ي طلا كوبش يا تو كوچه هاي پر زرق و برق
نگاه ساده ي من رو آرزو داره
راستي منا جان تو دلت نمونه 22سالمه
همه چيز رو
بد نوشتن ها رو ، بد گفتن ها رو به كودكي و كوچكي اين دختر ساده ي ، احمق ، خودماني ، احساساتي ببخشيد
ميرم بزرگ شم اگه اين سنگي كه در مشتمه و اين كلاغي كه در ذهنم امان بده
اين روزها آدمها خيلي تنها شدن كنار هم كه هستن واسه هم پر از عيب و ايرادن
باهم ارتباطي ندارن دنبال خودشون و محبت نداشته پشت اين صفحه ها ميگردن
خدايي پيدا هم ميشه
راستي يه دليل ديگه هم دارم واسه حذفش
آدمايي ميان كه دوستشون ندارم
كسايي كه يه روز خودم بهشون آدرس دادم
من اين وبلاگو دوست دارم
واسه همين حذفش ميكنم
بابا ! (من رو بابا خطاب می کنه.محمود )من و ببخش ميدونم عادت كرده بودي به ديدنم از پشت اين صفحه ها
دلتنگم نشو
از اين فاصله دلگير نشو از من
آخي داشتم ميتركيدم
اين روزا يادتون نره واسه اين سرزمين و آدماش دعا كنيد
واسه آخرین بار نگاش میکنم
و
تمام
خداحافظي بيشتر از سلام واسم حرمت داره
اين آخرين نفس را به بوي تن تو نوشتم خدا حافظ
به قول خسرو شكيبايي عزيز : به جاي خداحافظ
سلام

