تبليغاتX
گپ

می نشینم پشت میز تا چرخی بزنم در دنیای مجازی .وقتی تو وب لاگم می رم از اول شروع می کنم دوستام رو چک کردن .اولیش "آنجا که کلمات می رقصنده " .جا می خورم حذف شده.دوباره .همون اخطار .می رم میلم رو چک کنم خبری نیست .تو نظرای خصوصیم یه کامنت گذاشته .

وقتی چن ماه قبل وبلاگم رو حذف کردم اون و یه نفر دیگه تنها کسائی بودن که احساس کردم نوشته هام براشون یه اهمیتی داره .دختر جوونی که هم سن و سال پسر خود منه .یه  دختر پرشور و پر احساس گاهی گپی می زدیم .حالا رفته.دلایل خاص خودشو داره .اما من بدون اجازش کامنتی که برام گذاشته اینجا می یارم و ازش می خوام هر چه زودتر برگرده .نرگس عزیز امیدوارم این رفتنت طولانی نباشه .

 

 

                        سلام
اين آخرين نفس را .....
سال 85بود فكر ميكنم بعد از 2سال ميخواستم اولين وبلاگم و حذف كنم دلايلش درست يادم نمياد
شايد خسته بودم درست مثل الان
شايدم عصباني بودم0به هر حال
86بود كه دوباره با پاييز متولد شدم و حالا
زمستان است....
اينا رو مينويسم چون خودم از بي خبري متنفرم0خوب بي معرفتي هم بودش بي خداحافظي برم
اونم از كسايي كه يه روز واسم نوشتن .....................بده اين وبلاگ حذف شده
حالا قرار حذف بشه
خوب خيلي بي معرفتي بود نگم
گرچه مطمئنم بعد از رفتن همه يادشون ميره كلمه هايي رو كه ميرقصيدند
يادشون ميره تمام لحظه هايي رو كه براي روشنايي نوشتم
شايد يه دليل رفتنم همينه كه مطمئنم بودن و نبودنم واسه خيلي ها ارزشي نداره
مطمئنم صدام به جايي نميرسه يعني خيلي خوش بختم كه نميرسه وگرنه تا حالا خفه شده بود
دلم واسه همه تنگ ميشه
واسه راوي عزيز كه توي نا اميدي و غصه لبخند به لبهام نشوند
واسه قاصدكم ، قاصد خوبي ها
واسه بادبادكي كه ديدنش نويد آسمون آفتابي رو داواسه جايي كه تونستم بشينم گپي بزنم به اميد اينكه تلخي اين روزها رو به قهوه بسپاريم
واسه روياي خوبم ، زني كه خيلي چيزها ميدونست
فائزه ي عزيزم كه شبيه ناگفته هام بود شبيه نانوشته هام
براي كسي كه پابرهنه بود از وقتي دمپايي سوخته سهمش شد
براي باد صبا ، مهرباني كه بهاري بود و خنكاي نسيمش بهترين ارمغان
واسه مي سم اگر چه فراموش كرده بود رقص كلماتم رو اما من از خاطرم نرفته روزي رو كه واسه اولين بار مهمانش شدم
مهمان اشك، نوشته اي در سوگ دوست از دست رفتش
واسه محمد، كه درهايي رو به روي خودش مي بست
اما من براي قلب پاكش مينويسم0 حتي براي فرح عزيز كه بيش از انكه فكر كنه در خاطرمه
كسي كه براي من ننوشت اما دلم ميخواست ساده لوحانه باور كنم از پشت پنجره ي طلا كوبش يا تو كوچه هاي پر زرق و برق
نگاه ساده ي من رو آرزو داره
راستي منا جان تو دلت نمونه 22سالمه
همه چيز رو
بد نوشتن ها رو ، بد گفتن ها رو به كودكي و كوچكي اين دختر ساده ي ، احمق ، خودماني ، احساساتي ببخشيد
ميرم بزرگ شم اگه اين سنگي كه در مشتمه و اين كلاغي كه در ذهنم امان بده
اين روزها آدمها خيلي تنها شدن كنار هم كه هستن واسه هم پر از عيب و ايرادن
باهم ارتباطي ندارن دنبال خودشون و محبت نداشته پشت اين صفحه ها ميگردن
خدايي پيدا هم ميشه
راستي يه دليل ديگه هم دارم واسه حذفش
آدمايي ميان كه دوستشون ندارم
كسايي كه يه روز خودم بهشون آدرس دادم
من اين وبلاگو دوست دارم
واسه همين حذفش ميكنم
بابا ! (من رو بابا خطاب می کنه.محمود )من و ببخش ميدونم عادت كرده بودي به ديدنم از پشت اين صفحه ها
دلتنگم نشو
از اين فاصله دلگير نشو از من
آخي داشتم ميتركيدم
اين روزا يادتون نره واسه اين سرزمين و آدماش دعا كنيد
واسه آخرین بار نگاش میکنم
و
تمام
خداحافظي بيشتر از سلام واسم حرمت داره
اين آخرين نفس را به بوي تن تو نوشتم خدا حافظ
به قول خسرو شكيبايي عزيز : به جاي خداحافظ
سلام

 

+ نوشته شده توسط محمود صباغ در جمعه یازدهم دی 1388 و ساعت 20:50 |
 

لمیدم روی مبل توی اتاقم .یکی دوتا کتاب کنار دستمه که کشش ندارم برشون دارم .کسل و خسته ام .حوصله هیچ کارو ندارم .یه فیلم گرفتم (سال 2012) که رغبتی به دیدنش ندارم .یه فیلم دیگه ام سنگسار ثریاست که توان دیدن اونم ندارم .شرایط روحیم اصلا جواب نمی ده .تو اینجور مواقع فقط فکر می کنم و متاسفانه اغلب هم تفکراتم سمت و سوئی منفی داره .بعد تصمیم می گیرم مثبت اندیشی کنم .به چیزای خوب فکر کنم .(اینو از فیلم اوای موسیقی یا اشکها ولبخند ها یاد گرفتم .می گفت وقتی ناراحتی به چیزای خوب فکر کن .مثه یه ظرف پر میوه .یه باغ پرگل .والخ) .هر چی تو ذهنم بالا و پائین می کنم چیز خوبی پیدا نمی کنم .یهو یاد یه خاطره می افتم .که براتو ن تعریفش می کنم .اما اول یه توضیح:

مطلبی که می خوام براتون بنویسم دقیقا اتفاق افتاده .این مسئله اقرار به اشتباه شوخی و جدی شد .بطوری که واقعا به فکر این افتادم که دست به چه اعمال بدی زدم و اولین موضوعی که به خاطرم رسید یه خاطره از خیلی قبل بود که براتون شرح می دم .نه این که بخوام بگم من چقدر آدم درست و کاملی هستم . نه .اینجوری نیست . شاید خیلی بیشتر از همه شما اشتباه کردم .اما این مطلب یه تاثیر دیگه روم گذاشته شاید چون خیلی کم سن بودم .حالا اصل ماجرا :

محل کار پدرم تجارتخانه ای بود واقع در یک کاروانسرای قدیمی .سایر دفاتر اونجا هم کارهای مختلفی رو داشتند .تابستون که می شد ما برا سرگرمی می رفتیم اونجا (سرگرمی های منو داشته باشید ).افراد زیادی به ایشون مراجعه می کردند .یکی از این افراد شخصی بود که زمینهای فراوون و گوسفندای زیادی داشت  . به عبارتی خانی  بود برا خودش . اغلب از شکارهاش برامون تعریف می کرد و منم با بچگی خاص با علاقه بهش گوش می سپردم . یه روز وقتی از شکار آهو تعریف می کرد بی مقدمه پرسیدم: میشه لطفا یه بچه آهو برام بیارید ؟ اونم گفت: اره حتما .ایندفه که اومدم برات میارم .حالا یکی نبود بهم بگه مرد حسابی اهو رو می خوای چکار کنی .چند روزی که گذشت انگار که آهویی پیدا نکرده باشه بجاش یک بز برام اورد.منتها چون ما بعد ازظهرها دفتر نمی رفتیم اون رو به سریدار اونجا سپرده بود  تا فردا ما ببریشم خونه . سریدار نادون هم اون رو بسته بود جلوی دفتری که کارش برنج فروشی بود .بز از اون حیوونائیه که هر چیزی دم دستش بیاد می خوره .براش شهرام بهرام نداره . حالا چه برسه به کیسه های برنج و برنج فرد اعلا استانه . صبح که اومدیم دیدیم بزه اونقدر برنج خام خورده که اینا تو شکمش با شیره معدش قاتی شدن و تبدیل شده به کاریکاتوری از یک بالون که شبیه بزه . باد کرده بود .حیوون زبون بسته به خاطر این موضوع داشت از بین می رفت . هر کسی یه حرفی می زد ولی کل محتوی گفتگوهای همه دال بر بریدن سر این بدبخت بود .خلاصه برا اینکه حیوون گوشتش حروم نشه یه قصاب اومد و سرش رو برید .گوشتش هم بین کسائی که اونجا بودن و کارگری می کردن پخش کردیم .هنوز بعد از گذشت سالها اون نگاهش از خاطرم محو نشده .وقتی سرش رو زمین بود طوری نیگام کرد که هنوز از خاطرم نرفته .یه نگاه سرزنش بار وشماتتگر . (چی گفتم؟ ). انگار داشت می گفت بی انصاف من برا خودم داشتم تو گله می چریدم اینم هوس بود تو کردی ؟شما فکر می کنید من قاتلم ؟

حالا فکر کنین وقتی بخوام مثبت اندیشی کنم و یا اینکه به چیزای خوب فکر کنم که از اون حال و هوا درم بیاره چه اندیشه های لذت بخش و مثبتی برای شاد شدن خودم دارم که از کسالت درم بیاره . از دست این زندگی عالی و شادی که دارم دلم می خواد برم داد بزنم .ما خوشبخترین مردم روی زمینیم .

 

+ نوشته شده توسط محمود صباغ در جمعه یازدهم دی 1388 و ساعت 9:30 |

 

یه تخم لق شیکوندم تو پست قبل .همه یقه ام رو گرفتن که باید اقرار کنی . نشستم کلی فکر کردم دیدم من چقده ادم خوبیم . نه دورغ می گم . نه پشت سر مردم لوغز ( باد صبا جون درس نوشتم باز غلط نباشه ) می خونم . نه دزدی می کنم . نه به مال غیر نظری دارم . نه ایمان کمی دارم که بخوام سر گذر به فروشش برسونم و خیلی نه های دیگه .

کار ندارم که اگه از همسر گرام و بچه های مهربونم سئوال کنین دنیاها حرف بر علیه من دارن اما این دلیل نمیشه . اونا توقعات بالائی از من دارن . در زمان فعلی توقعات مردم و جامعه هم بالا رفته . داشتم رانندگی می کردم. موبال زنگ زده .با ارامش برش داشتم . خوب اینجوری ادم سرعتش یه کم کمتر میشه ولی خوب چکار کنم بر ندارم؟ طرف نگرانم میشه .بکشم کنار صحبت کنم از دیدن خواهر محبوب من عقب می افتم . این دلیلی خوبیه که پشت سری برام هی بوق بزنه ؟ پسرکم دوست داره موسقی با صدای بلند بشنوه .این دلیلی میشه که همسایه ها بهم تذکر بدن . شب یادم رفته سطل اشغال رو نذاشتم دم در باید تا شب بعدش گوشه خونه تحمل کنم ؟ از صف خوشم نمی یاد .زرنگی می کنم و جا می زنم خوب شاید کار مهمتر ی از دیگرون دارم چرا منو هیچکی درک نمی کنه . برا اینکه خرم ازپل بگذره یه کوچولو دورغ می گم .حالا باید زمین و زمون رو بهم بدوزین . از بوی گند عطر و ادکلن خوشم نمی یاد اصلا بهش حساسیت دارم .باید مثه بی ادبا دماغ تون رو تو اسانسور بگیرین .مرض که ندارم که . از قرتی بازی خوشم نمی یاد. ادم باید فوق فوقش هفته ای یه بار بره حموم و انوقتم اونجا لباسش رو عوض کنه. این ایراده به نظر شما .؟ اگه تو یه هایپر مارکت خارجی  دستتون برسه یه شکلات کش نمیرین ؟اینقده کیف داره .اگه یه کار غلطی بکنین اگه بتونیم به گردن کس دیگه نمی ندازین ؟.اینا اشتباهه به نظرتون؟من که اشتباه نمی دونم .حالا بعضی ها خواهن گفت این عدم فرهنگ صحیحه... .فرهنگ کشک چیه ؟ فرهنگ یه لوس بازیه که بعضیا برا توجیه حماقتهای خودشون بهش متوصل میشن .من جونمو حاضرم برا کشورم بدم .اما  فرهنگ؟ نه . من که بهش باور ندارم .

 

+ نوشته شده توسط محمود صباغ در چهارشنبه نهم دی 1388 و ساعت 16:9 |

 

دارم رانندگی می کنم و درهمون حال یه چیزی می لمبونم . تموم که میشه زوائد شو از ماشین پرت می کنم بیرون . یکهو یاد حرف الی می افتم.خدا بگم چکارت کنه . تو یکی از پست هام برا نوشته "تا وقتی در کمال خونسردی آشغالمون رو ل=از پنجره ی اتوموبیلمان میندازیم بیرون ! و یا تو خیابونامون - گلاب به روتون - پر از تف مردمه و...  ."

محکم می کوبم رو ترمز .تا برم و برش دارم .اما ماشین پشت سری توجه ای به این مسئله نداره و محکم می کوبه بهم .پیاده می شم .                                                                                                              

طرف: آقا چی کار می کنی ؟ چرا یهو ترمز کردی ؟                                                          

من : برا مبارزه با بی فرهنگی حاکم بر جامعه .                                                               

طرف : چی ؟                                                                                                       

من : هیچی شما خودت رو ناراحت نکن .                                                                      

نق نقی می کنه و تلفن به مامور و بعد از یکی دوساعت معطلی سرکار سر میرسه.

 سرکار : ماشین عقب مال کیه  

طرف :  من سرکار .                                                                                                   

سرکار : کارت ماشین . گواهینامه. بیمه  .مقصری آقا .                                                               

طرف : این آقا یهو  کوبید رو ترمز                                                                                                 

سرکار : باشه باید فاصله رو مراعات می کردی .                                                             

من : سرکار ببخشید اما من اشتباه کردم .من مقصرم .                                                         

سرکار بر و بر نیگام می کنه . در طول مدت خدمتش احتمالا احمقی چون من ندیده .                      

سرکار : چرا ؟                                من : من یکهو ترمز کردم .             

سرکار : باشه اما ایشون باید حد فاصل رو رعایت می کرد .(خودشو جمع و جور می کنه) و دوباره میگه  : دوربین مخفیه ؟                                                                                          

من : نه پدر جان دوربین مخفی کجا بود من فقط به اشتباهم اقرار می کنم . 

                                 

....اینا که شوخی بود و قصه .اما هیچ فکر کردین چقد خوب میشه که اگه اشتباهی کردیم بهش اقرار کنیم . حداقل فکر کنیم و به خودمون دورغ نگیم . پذیرفتن اشتباه نه در شرایط جبر و اجبار بلکه در شرایطی که حتی می تونه باعث شرمندگی ما بشه چقدر مثبته . ولی ما اشتباهات مون رو نه که بپذیریم بلکه به درستی اونا صحه می ذاریم . برا اثبات کار غلط مون مبارزه می کنیم .تو سر وکله هم می زنیم و هزار کار دیگه . در صورتی که اگه قبول کنیم و سعی در رفع اون بکنیم بخدا دنیا گلستون میشه .                           

 

+ نوشته شده توسط محمود صباغ در سه شنبه هشتم دی 1388 و ساعت 16:55 |
 

از اون مردا که یه عالمه رفیق دارن و دنبال تفریحای خاص خودشونن نیستم .وقتی میام خونه مثه میخ تو  مبل فرو می رم و با هیچ گاز انبری بیرون نمی یام . همه سرگرمیم همین کامپیوتره که از وقتی میام می شینم پاش تا وقتی توسط همسر مربوطه فرا خونده بشم . گاهی میلی می یاد و بهش سر می زنم .گاهی گپی با دوستا می زنم .گاهی با ضرب و زور انواع و اقسام فیلتر شکنها تو فیس بوک سر ی می زنم و.... .

حالا یه مدتیه هر چن وقت یکبار یه عده ارذل واوباش می ریزن تو خیابون .تا اینجوری میشه فرت اینترنت من رو  رو قطع می کنن .بابا ول کنین تورو خدا . میاین خیابون که چی .یه بار ممکنه حواستون نباشه بچه  دستش رو از دستتون خارج کنه از بالا پل تاپی  بیفته پائین . یا مثلا حواسش نباشه بره بخوابه زیر ماشین .یا دوستی ازتون خوشش نیاد محکم نوازشتون کنه .اینجوری که میشه اونوقت من بد بخت باید از اینترنت محروم بشم .هنوزم دلیلش رو نفهمیدم .خوب مواظب باشید دیگه . خدا خوش نمی یاد .اینجوری مجبورم برم این ویکتوریای چاقالو ابرو پاچه بزی پر رو رو ببینم .

+ نوشته شده توسط محمود صباغ در دوشنبه هفتم دی 1388 و ساعت 19:2 |

صبح وقتی غلت می زنم می بینم زنم بیدار شده و داره بر و بر نیگام میکنه .

: سلام صبح بخیر .

: سلام .وضع پولیت چطوره؟

: خراب .

: گوشت نداریم .

: مرغ درست کن .

: مرغم نداریم .برنج مون هم تموم شده .

:امروزه رو تخم مرغ می خوریم .

: تخم مرغ هم نداریم .میوه هم تموم شده .

: وضع نونی مون چطوره ؟

: یکی دو تیکه مونده .قراره مامانم اینا بیان اینجا .

از جام پا میشم و لباس می پوشم .

: کجا می خوای بری .

: می رم یه خورده برا مصیبتام سینه بزنم .اخرش شاید یه کاسه آشی چیزی به منم بدن .

: وایسا منم باهات بیام .یه کاسه جواب همه مون رو نمی ده .

 

+ نوشته شده توسط محمود صباغ در یکشنبه ششم دی 1388 و ساعت 10:2 |

زیبا خانوم

وقتی به وب لاگی سر می زنم اگه ازش خوشم بیاد تمامش رو می خونم .دوستائی که انتخاب کردم دقیقا بر اساس همین مسئله بود . برا همین مثلا اگه امروز تو یه وب لاگی برم که ازش خوشم بیاد چون همش رو خوندم انگار که نویسنده رو براحتی و طولانی مدت می شناسم . یعنی به یه روز یه آشنائی طولانی باهاش پیدا می کنم . مطالبی که در ظرف روزها و هفته ها نوشته شده یکباره بدستت می رسه وتو انگار با شخصیت طرف مقابلت سالهاست آشنائی . چند روز پیش با وب لاگی آشنا شدم که بعد از خوندن مطالبش با اجازه خود اون خانوم لینکش کردم . همین جا بگم برا من اصلا مهم نیست که یکی رو جز دوستای خودم قرار بدم اگه حتی اون منو لینک نکنه .

وقتی شما با کسی آشنا می شید از دست دادنش سخت میشه براتون . امروز  برام یه پیام گذاشته بود وقتی اومدم چک کنم وب لاگش رو. دیدم خودشو حذف کرده .من قبلا این کار رو کردم کار سختیه شما یهو اینگار خودتون رو پاک می کنید .این خیلی وحشتناکه . ننوشتن مطلب برا یه مدت طولانی یه چیزه اما حذف کردنش چیز دیگه اس  . همه اینا رو نوشتم تا به دوستی که فکر می کنم زیاد می شناسمش اما سه چهار روزی بیشتر نشده باهاش اشنا شدم بگم لطفا برگرد . نوشته هات برامون ارزش منده .امیدوارم وقتی باخودت کنار اومدی بازم شاهد کارات باشیم .

+ نوشته شده توسط محمود صباغ در شنبه پنجم دی 1388 و ساعت 22:2 |

بخشی از شعر تنها صداست که می ماند فروغ این روزها در ذهنم بازی می کند برایتان می نویسمش .

.....................

 .........................

صدا صدا صدا تنها صدا

صدای میل طویل گیاه به روئیدن

صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن

صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک

صدای انعقاد نطفه ی معنی

و بسط ذهن مشترک عشق

صدا صدا صدا تنها صداست که می ماند

در سرزمین قد کوتاهان

معیار های سنجش

همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند

چرا توقف کنم؟

من از عناصر چهار گانه اطاعت می کنم

و کار تدوین نظام نامه ی قلبم

کار حکومت محلی کوران نیست

مرا به زوزه ی دراز توحش

در عضو جنسی حیوان چکار

مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی چکار

مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است

تبار خونی گلها می دانید ؟

+ نوشته شده توسط محمود صباغ در شنبه پنجم دی 1388 و ساعت 12:50 |
 

یه خانومی هست که هفته ای یه بار برا کمک می یاد خونه ما .مدت زیادی شده بطوری که به عنوان یکی از اعضای خونواده بهش نیگا می کنیم . اونم همین جوریه. هر وقت پسرم زنگ می زنه یا حرفش میشه چشاش پر اشک میشن . هم سن و سال همسرمه . این خانوم دختری داره که می خواست یکی دو سال پیش شوهرش بده با اصرارهای من و زنم تا حدودی موافقت کرد فعلا از صرافتش بیفته . امسال دخترش تو دانشگاه پذیرفته شد .داره حسابداری می خونه .یه کار هم تو راه آهن پیدا کرده . انشالله تا چن سال دیگه برا خودش کسی میشه .

با خودم فکر می کنم آدما چه راحت می تونه زندگیشون تغییر کنه .می تونست مثه مادرش زن فلان کارگر بشه و بعد از یه مدت هم به دلیل مشکلات اقتصادی تو یه خونه به کار مشغول بشه و این سیر تسلسل همین جور ادامه پیدا کنه .حالا درای یه دنیا ی بزرگتری روش باز شده .همه ما همینجوریم اگه آدم بتونه از موقعیت هاش استفاده کنه راه رسیدن به کمال زیاد سخت نیست . منتها حرف اینه که بلد نیستیم از موقعیتها استفاده بهینه بکنیم .خیلی وقتها این درها رو نمی بینیم یا اگرم دیدیم بی تفاوت از کنارش رد می شیم .مهم اینه که در رو باز کنی و ازش بگذری .

 

+ نوشته شده توسط محمود صباغ در جمعه چهارم دی 1388 و ساعت 22:33 |

 

شب چله است همه مون نشستیم دور هم و حرف می زنیم .از قدیما .از رفته ها . از خاطرات .(خیلی ادبی نشه ).بحث می رسه به شخصیت ما برادرا .

با تموم اعتماد به نفسم می گم :ما بهترین مردای روی زمینیم .

زنامون چنان لوس به ام نیگا می کنن .

می گم : مگه نیستیم ؟

یکی شون با سخره می گه :چرا چرا هستین .

زن خودم ام می گه : فقط اهل عیاشی و ولگردی نیستین و الا .

برادر بزرگم به زنم می گه :تو می دونستی پدر بزرگ ما عاشق چادر گلدار یه خانوم شد ؟با تعجب نیگاش می کنن .

قبلا توضیح بدم پدر پدرم رو هرگز ندیدم . یعنی وقتی پدر خودم که چن سالیه مرده فقط نه سالش بوده پدر بزرگم به رحمت ایزدی پیوسته .دانسته های من چیزائیه که از مادر بزرگم نقل شده .البته ممکنه اونم تنها به قاضی رفته باشه ( ماشاااله این خانوما ).از تعریفای مادر بزرگم دریافتیم که پدر بزرگم بزرگ مردی بوده برا خودش .سه تا زن گرفته وچن تا هم صیغه .( قابل توجه سیمای آقای ضرغامی . تو آموزش تعدد زوجاتش که بوسیله سریال هاش پخش میشه می تونه از وجود این مرد محترم استفاده بهینه ببره ) .یه روز یه خانومی رو با خودش می آره خونه به مادر بزرگم میگه این صیغمه . مادر بزرگم نیگائی به خانومه می کنه و میگه : از این خوشگل تر پیدا نکردی .می گه : من نفهمیدم از پشت سر که می رفت چادرش خیلی قشنگ بود اما وقتی..... .خلاصه در واقع عاشق چادر خانومه شده بوده .

برادرم استاد تحلیلای خاصه .بعد از اینکه ماجرا رو تعریف کرد گفت : می دونید واقعا هنر تو ذات ماست .اون معتقده که این کار پدر بزرگم نوعی ادای دین به هنر بوده .

آروم بهش می گم بابا روت رو برم تو دیگه کی هستی ..... .

 

یه توضیح  : میکل انجلو آنتونیونی یکی از کارگردانهای بزرگ سینمای جهان سه گانه ای داره(ماجرا . شب . کسوف ) که در اون سه گانه اهمیت خاصی برا زنا قائل میشه .وقتی ازش سئوال می کنن چرا اینقدر به زنان توجه داری می گه : "من زنها رو دوست دارم چون در دامان زن بزرگ شده ام .پس زن را بهتر درک می کنم ."

 

+ نوشته شده توسط محمود صباغ در جمعه چهارم دی 1388 و ساعت 14:53 |